



چیست در زمزمه مبهم آب؟
چیست در همهمه دلکش برگ؟
چیست در بازی این ابر سپید؟
روی این آبی آرام بلند؟
که ترا میبرد اینگونه به ژرفای خیال؟
چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟
نه به ابر،نه به آب،نه به برگ،نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل شب را با باد نفس پاک شقایق را در دامن کوه
صحبت چلچله ها را با صبح نبض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را می شنوم،می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم ای سرا پا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت ..... همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان تو بیا تو بمان با من،تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این که به پای تو در افتادم باز ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر ،تو ببند ،تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
تو بمان با من ، تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!!!!